عاشقانه

ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم

Kick a bad habit.

Leap across a fear.

Mention something uplifting.

 Never say never.

Open your mind and heart.

Pursue your innermost passions.

Quit complaining.

Restore your smile.

Set your sights high.

Trust yourself.

 Use all the day.

Value everything.

Waite until it feels right.

Express yourself.

Yank weeds from your mental garden.

Zoom into the now.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

 

 

You have to live moment to moment, you

Have to live each moment as if it is the last

Moment. So don't waste it in quarreling, in

Nagging or in fighting.

Perhaps you will not find the next moment even

For an apology.

 

 

از لحظه به لحظه زندگی کردن گریزی نیست.باید هر لحظه

را چنان زندگی کنی که گویی واپسین لحظه است.

پس وقت را در جدل، گلایه و نزاع تلف نکن.

شاید لحظه بعد حتی برای پوزش طلبی در دست تو نباشد.

 

اوشو

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

از عاشقی نترس !!!

 

نترس از اینکه عاشق شوی

با دل و جان

عشق خشنود کننده ترین

و زیباترین احساس دنیاست

نترس از دل آزرده شدن

یا اینکه طرف مقابل

به تو عشق نورزد

 

Don't be afraid to love!!

!

Don't be afraid

To love someone

Totally and completely

Love is the most fulfilling

And beautiful feeling in the world

Don't be afraid that you will get hurt

Or that the other person

Won't love you

 

در هر کاری

خطری هست

و هیچ کاری

پاداشی هم چون پاداش عشق

در بر نخواهد داشت

پس خود را به عشق بسپار

صادقانه و با تمام وجود

و شاد باش

که آن چه پیش می آید

شاید تنها سرچشمه ی حقیقی شادی باشد.!!!

 

There is a risk in

Everything you do

And the rewards

Are never so great

As what love can bring

So let yourself get involved

Completely and honestly

And enjoy the possibility

That what happens?

Might be the only real source of

Happiness!!!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

You have to live moment to moment, you

Have to live each moment as if it is the

Last moment. So don’t waste it in

Quarreling, in nagging or in fighting.

Perhaps you will not find the next

Moment even for an apology.

 

از لحظه به لحظه زندگی کردن گریزی نیست.

باید هر لحظه را چنان زندگی کنی که گوی واپسین لحظه است.

پس وقت را در جدل،گلایه و نزاع تلف نکن.

شاید لحظه بعد حتی برای پوزش طلبی در دست تو نباشد.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

هروقت دل کسی رو شکستی

روی دیوار میخی بکوب

تا ببینی چقدر دل شکستی

هروقت دلشان را به دست اوردی

میخی را از روی دیوار بکن

تا ببینی چقدر دل به دست اوردی

اما چه فایده...؟؟ که جای میخ ها بر روی دیوار می ماند

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی بی تو هرکز زندکی زیبا نبود.


نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

سکوت رامیپذیرم اگربدانم روزی باتو

سخن خواهم گفت تیره بختی رامیپذیرم

اگربدانم روزی چشمان توراخواهم سرود

مرگ رامیپذیرم اگربدانم

روزی توخواهی فهمیدکه دوستت دارم

(دوست دارم فقط به خاطرخودت )

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

قلب من در هر زمان خواهان توست

این دو چشم عاشقم مهمان توست

گرچه لبریز از غمی درمانده ای

این نگاهم در پی در مان توست

در میان ظلمت شبهای غم

چلچراغ قلب من چشمان توست

در کنارم لحظهاای آسوده باش

همدم دستان من داستان توست

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

شبی شیرین بزد فریاد، که ای شیرین ترین فرهاد

و ای خسرو ترین شمشاد صدای تیشه ات  آباد

منم لیلای دلبندت که دل خون است و پا در بند   

تویی عاشق ترین مجنون ولی در بیستون  آزاد

ببندم دیده بر خسرو ، که شاید رو کشم برتو

تو شیرین می کنی سنگی چوعکسی بردلت افتاد

چو می کوبی  تو با تیشه ز غصه کوه را هر شب

به بانگ تیشه ات گویند که بر شیرین نفرین باد

خدا یا کوه کن فرهاد شب و روزم نثارش باد

به جانم می زند تیشه شدم با بیستون همزاد

چه تلخ است بخت شیرینم که فرهاد است آئینم

ولی خسرو به بالینم و خونین دل از این بیداد

خوشا بر حال فرهادی که با یک کوه می جنگد

بدا برحال شیرینی که آزادیش رفت از یاد

مرا کندی به کوهستان به عشقی پاک با دستان

بجانم کندمت آنسان که  مانی جاودان در یاد

به رازی گویمت اینرا تو کوه  کندی و من دلرا

تو عکس من ، من از دنیا ، تو با تیشه، من از بنیاد



نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۱ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

دیدی فرهاد را بردن  / به آنجا که عاشقان مردند

دیدی شیرین را
بردن / به آنجا که معشوق را کشتند


ای کاش بس رویا نبود / عاشق
فدای معشوق شده بود


فریاد فرهاد دله عاشقان را شکست / اشک فرهاد
قلب دنیارا شکست


فرهاد کوه کان دگر شکست / فرهاد حال خود شکسته است

معشوق
عاشق را گذاشت رفت / شیرین فرهاد را بی‌ شیرین گذاشت


فرهاد هنوزم
با شیرینش  هست  / فرهاد هنوزم عاشق شیرینش هست


ای کاش شیرینه
فرهاد خاطره نبود /‌ای کاش شیرینه فرهاد بس یک رویا نبود


فرهاد
زندست با شیرینش / فرهاد زندست با پری ذهنش

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۱ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

من کوروش هستم ، شاه هخامنشی

ای مردی که هر که هستی و از هر کجا می‌آیی

زیرا می‌دانم که خواهی آمد

من کوروش هستم که به ایرانیان شاهنشاهی بخشید .

با من مشاجره مکن یگانه چیزی که هنوز برای من باقی مانده است

یک مشت خاک ایران است که پیکر مرا پوشانده!!!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۸/٧ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

کودک که بودیم ....

کاش همان کودکی بودیم که حرف هایش را از نگاهش می توان خواند
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و …
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم .
آری ،
سکوت  پُر بهتر از فریاد تو خالی ست !
دنیا را ببین …

 

بچه بودیم از آسمان باران می آمد ، بزرگ شده ایم از چشم هایمان می آید !

بچه بودیم دل دردها را با هزار ناله می گفتیم !

همه می فهمیدند …

بزرگ شده ایم …

درد دلمان را به صد زبان ، به کسی می گوییم …

و هیچ کس نمی فهمد !

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٥ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

قلبم را دادم به تو که عشق منی ، با تو آمدم، آمدم تا جایی که تو میخواهی، با تو می آیم ، می آیم به هر جا که بروی ، با تو میروم ، میروم هر جا که بروی….
همه جا با توام ، نیست جایی که بی تو باشم ، نیست هوایی که بی تو نفس کشیده باشم
نیست یادی در قلبم جز یاد تو ، نیست مهری جز مهر تو در دلم
چشمانم هنوز غرق نگاه زیبای تواند، آنچه پنهان است در پشت نگاهت دنیای عاشقانه من است
همه جا با توام ، آنجا و اینجا در قلبم ، اینجا و آنجا در قلبت ، می تابم و و میتابی ، میمانم و میمانی، میدانم و میدانی که چقدر هم تو مرا دوست داری ، هم من دیوانه توام…
چه خوب میفهمی در دلم چی میگذرد ، چی خوب معنا میکنی نگاهم را ، چه عاشقانه میشنوی حرفهایم را
پاسخ دل گرفته ام را با عشق میدهی، وقتی دلتنگم ، خبر داری از دل تنگم ، وقتی تشنه دیدارم ، سیراب میکنی مرا عشقم
همه جا با همیم ، نیست جایی که بی تو باشم ، نیست راهی که بی تو رفته باشم…
همه جا خاطره ، همه جا عشق ، همه جا عطر حضور تو ، جایی نیست که نباشد عطر نفسهای تو
همه جا خاطره ، جایی نیست که نمانده باشد یادی از تو….
تویی که جان داده ای به تنم و این یاد تو است که نفس میدهد به این تنی که روحش در وجود تو است
روح عشق در وجودمان، این است روزهای زندگی مان ، با عشق روزمان شب میشود و با یاد هم شبهایمان را سر میکنیم…
همه جا با توام ، تو اینجا همیشه در قلبمی و من آنجا باز هم به عشقت نفس میکشم…

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٤ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

در قلبم یکی مرا صدا میزند ، میشنوم، یکی نام مرا فریاد میزند ، حس میکنم یکی مرا احساس میکند
در قلبم یکی بی قرار نشسته ، به عشق همیشه با هم بودن با رویاهای قلبم عهد بسته
در قلبم یکی مرا صدا میزند ، یکی درد دلهای مرا جواب میدهد، هر زمان شادم او شاد است و هر زمان که غمگینم، او نیز پر از غم است
من تنها یکی را در قلبم دارم ، همانی که تنهایی ام را با عشق پر کرده ، همانی که رویاهایم را به حقیقت نزدیک کرده
تو در قلبمی و مرا درک میکنی ، تو میفهمی و مرا آرام میکنی ، میدانی چقدر دوستت دارم و به خاطر همین است که سکوت میکنی
همین سکوت است نشانه عشق تو ، چه زیباست در آن لحظه لبخند روی لبان تو
خودت میدانی که میدهی به من نفس ، خودت میدانی چه هستی برایم ، چه کردی با دلم ، من چه کسی بودم و اینک با تو چه شده ام!
هیچکس نمیتواند جز من و تو عشقمان را درک کند ، محال است قلبم بی تو این دنیا را ترک کند، زنده میمانم تا جایی که بتوانم در این دنیا در کنارت ، میرویم با هم از این دنیا ، بگذار خورشید سوزان هر چه میخواهد بر روی دریای عشقمان بتابد!
چراغ راه عشقمان همیشه روشن است ،بگذار شب بیاید و جای روشنی ها را بگیرد
در قلبم یکی مرا صدا میزند ، صدایش دیوانه میکند مرا ، احساسش عاشقتر میکند مرا
احساسی همصدا با نفسهایم ، نفسهایی که همنواست با احساسات تو
چه زیباست نوای نفسهای قلب تو
یک هیچ تا ابد به نفع تو….

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٤ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

به هوای قلب من آمدی و گفتی عاشقی ،اما اینک هوای قلبم را نداری
به عشق بودنم آمدی و گفتی عاشقم هستی ، گفتی مثل دیگران بی وفا نیستی و تا آخرش با من هستی
اینک نه تو را میبینم نه عشقی از تو را
اینک نه وفا را میبینم و نه محبتی از تو را
حالا تنها خودم را میبینم و چشمهای خیسم را ، اینک تنها قلبی شکسته را در سینه حس میکنم که
بدجور پشیمان است که چرا به تو دلبسته
چرا با تو عهد عشق را بست ، عشق تنها یک ( کلمه ) بود نه آن احساسی که تا ابد ماندگار بماند
آمدی و یک یادگاری تلخ در قلبم گذاشتی و اینک هوای قلبم را با حضورت سرد کردی
شب که میرسد خیس است چشمهای خسته ام ، از فردا بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که
دلشکسته ام
نمیخواهم دیگر با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که در این لحظه های تنهایی بیشتر
میسوزاند دلم را
گرچه نمیتوانم ،اما نمیخواهم دیگر به تو فکر کنم ، نمیخواهم دیگر یک لحظه نیز در فکر حال و هوای
رفتنت این لحظه های سرد را با گریه سر کنم
خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم ، خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم ،اما نمیتوانم!
آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را
پنجره را ببندید ، تحمل ندارم ببینم آن غروب پر از درد را
اگر تا دیروز محکوم به تنهایی بودم ، اما اینک محکوم دلبستن به یک عشق دروغینم، تا به امروز در
قلب بی وفای تو حبس بود، از این لحظه به بعد نیز باید در زندان تنهایی حبس ابد باشم
میخواهم در حال خودم در همین زندان تنها باشم …
شاید بتوانم فراموشش کنم…

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٤ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

 

 

روزی آمد که دل بستم به تو،از سادگی خویش دل بستم به قلب بی وفای تو
روزها میگذشت و بیشتر عاشقت میشدم، یک لحظه صدایت را نمیشنیدم غرق در گریه میشدم
روزی تو را نمیدیدیم از این رو به آن رو میشدم!
گفتی آنچه که میخواهم باش ، از آنچه که میخواستی بهتر شدم
گفتی تنها برای من باش ، از همه گذشتم و تنها مال تو شدم
روزی آمد که من مال تو بودم و تو عاشق کسی دیگر
اینک تنها اشک است که از چشمان من میریزد
تنها شده ام ، باز هم مثل گذشته همدم غمها شده ام
راهی ندارم برای بازگشت ، به یاد دارم شبی دلم تنها به دنبال ذره ای محبت میگشت
نمیپرسم که چرا مرا تنها گذاشتی ، نمیپرسم که چرا قلبم را زیر پا گذاشتی
میدانستم تو نیز مثل همه …
نمیبخشم تو را …
دیگر مهم نیست بودنت ، احساس گناه میکنم در لحظه های بوسیدنت
نمیبخشم تو را ، این تو بودی که روزی گفتی با دنیا نیز عوض نمیکنم تو را
دنیا که سهل است ، تو حتی نفروختی به کسی دیگر مرا
مثل یک جنس کهنه ، دور انداختی مرا!
نمیدانستم برایت کهنه شده ام ، هنوز مدتی نگذشته که برایت تکراری شده ام
مهم نیست ، برای همیشه تو را از یاد میبرم ،قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک میکنم
تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من ، میمانم با همان تنهایی و  غم
تو را نمیبخشم ، و اینک روزی آمده که به خاطر تو حتی نمیریزد یک قطره اشکم!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٤ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

 

 

رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟
فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟
مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟
مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟
تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی
چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی
مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟
مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟
مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری
پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ، عشقی در دلت نبود ، سهم من از با تو بودن همین بود!
باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای
دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ، نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم
رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد
رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!
کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ، کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ، کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی ! چرا بی خبر رفتی؟

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٤ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، از تو بیزارم ، بهانه هایت را برایم تکرار نکن
حرفی نزن ، بی خیال ، اصلا مقصر منم ، هر چه تو بگویی ، بی وفا منم!
نگو میروی تا من خوشبخت باشم ، نگو میروی تا من از دست تو راحت باشم…
نگو که لایقم نیستی و میروی ، نگو برای آرامش من از زندگی ام میروی….
این بهانه ها تکراریست ، هر چه دوست داری بگو ، خیالی نیست….
راحت حرف دلت را بزن و بگو عاشقت نیستم ، بگو  دلت با من نیست و دیگر نیستم!
راحت بگو که از همان روزاول هم عاشقم نبودی ، بگو که دوستم نداشتی و تنها با قلب من نبودی
برو که دیگر هیچ دلخوشی به تو ندارم ، از تو بدم می آید و هیچ احساسی به تو ندارم
سهم تو، بی وفایی مثل خودت است که با حرفهایش خامت کند، در قلب بی وفایش گرفتارت کند ، تا بفهمی چه دردی دارد دلشکستن!
برو، به جای اینکه مرحمی برای زخم کهنه ام باشی ،درد مرا تازه تر میکنی !
حیف قلب من نیست که تو در آن باشی ،تمام غمهای دنیا در دلم باشد بهتر از آن است که تو مال من باشی….
حیف چشمهای من نیست که بی وفایی مثل تو را ببینند ، تو لایقم نیستی ، فکرنکن از غم رفتنت میمیرم!
برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، برو و دیگر اسم مرا صدا نکن
بگذار در حال خودم باشم ، بگذار با تنهایی تنها باشم …

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٤ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

فکرشو بکن اگخ بابات میتونست فکرتو بخونه
اون موقع هر ۵ دقیقه یه چک آبدار میخوردی !

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۳ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |

آموزش خر کردن زن و شوهر در مواقع مختلف:
برای خانومها:
هیچ وقت با هیچ مردی بحث نکنید ... بلافاصله گریه کنید!
برای آقایون:
هیچ وقت با خانومها بحث نکنید ... بلافاصله ببوسیدشون !!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۳ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط شیرین باقری نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس